علمی - تحقیقی - خبری

شید به معنی نورانی و پسوند خورشید است ____ این وبلاگ در جهت گسترش تفکر سازنده برای ایران اسلامی وبدون در نظر گرفتن شخص و یا گروه خاصی طراحی و اراییه گردیده است با احترام غلامحسین کردی

فرهنگ واژ ه ها

                                                             فاشیسم

معمولاً فاشيسم را معادل هر نوع ديكتاتوري يا خشونت به كار ميبرند، اما فاشيسم، معنايي اصطلاحي دارد و آن “ايدئولوژي و جنبش فراگير تودهاي در جامعهي مدرن بحرانزده به منظور حفظ و حراست از صيانت و اركان تمدن مدرن است. در اين معنا، فاشيسم امري كاملاً مدرن است و ريشه در فلسفهي سياسي اومانيستي دارد و محصول تمدن مدرن است، منتها محصولِ مدرنيتهي گرفتار بحران و بنبست.

لغت “فاشيسم” كلمهاي ايتاليايي است كه از “فاشس” زبان لاتيني گرفته شده است. “فاشس” نام تبري بود كه بر گرد دستهي آن ميلههايي در راستاي دسته ميبستند و به عنوان نماد قدرت، پيش فرمانروايان روم باستان قرار ميدادند. در ايتالياي قرن بيستم، جنبش سياسي - اجتماعياي به رهبري “بنيتو موسوليني” به راه افتاد كه خود را فاشيست ميناميد و در سال 1922 ميلادي، قدرت را در آن كشور به دست گرفت.

از آن پس، فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژيهاي مدرن كه متكي بر روشهاي قهرآميز، ترور، دولتگرايي، توتاليتاريسم، ناسيوناليسم افراطي، جنگپرستي، نژادپرستي و به حركت در آوردن تودهها در مسير اهداف و شعارهاي جنگطلبانه و نژادپرستانه كه در نهايت به دفاع از سرمايهداري امپرياليستي ميانجامند، مطرح گرديد.

بايد به اين نكتهي مهم توجه كرد كه هر نوع رژيم استبدادي را نميتوان فاشيسم ناميد؛ بلكه فاشيسم يك جنبش اجتماعي و ايدئولوژي مدرن است كه متكي بر حضور انبوه تودههاي تهييج شدهاي است كه غايات و اهداف امپرياليستي و توسعهطلبانه را دنبال ميكنند.

شايد عجيب به نظر بيايد؛ ولي حقيقت دارد كه فاشيسم به لحاظ تئوريك و عملي، صورتي از انديشهي دموكراسي مدرن است. بدون خودبينانهانگاري نفساني (سوبژكتيويسم دكارتي) و نظريهي “ارادهي جمعي ژان ژاك روسو” و تفسير تماماً مدرن “ماكياولي” و “ژان بُدَن” از مفهوم قدرت و حاكميت و نيز سوسياليسمِ ناسيوناليستيِ “فيخته” فيلسوف آلماني قرن نوزدهم و “هگل” فيلسوف بزرگ مدرنيته، فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي امكان تحقق نداشته است. البته قصد ما متهم كردن “روسو” يا “هگل” به فاشيسم نيست، بلكه غرض اين است كه نقش آراي فلاسفهي مدرن در شكلگيري مفهوم فاشيسم عيان گردد.

در واقع فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژي مدرن، آن روي سكهي ليبرال - دموكراسي است و از همان آبشخور فلسفي (فلسفهي مدرن) تغذيه ميكند كه ليبرال - دموكراسي از آن بهره ميگيرد. فاشيسم مبتني بر تفسير اومانيستي از بشر است و خشونت عنانگسيختهاي كه ظاهر ميكند، مظهري از ارادهي معطوف به قدرت نيهيليسم مدرن است؛ بنابراين، فاشيسم در قلمرو تفكر ديني و معنوي يا تمدن سنتي و يا حتي جهان باستان، امكان تحقق نداشته و ندارد. فاشيسم صورتي از دموكراسي اومانيستي است و معتقد به حاكميت “دموس” است؛ منتها بر سر مصداق “دموس” با ليبراليسم و سوسياليسم تفاوت دارد. فاشيسم مصداق دموس را در “نژاد برتر يا ملت برتر” جستوجو ميكند و بر پايهي روح خودبنيادانگارانهاي كه دارد، به دنبال تحقق صورت موردنظر خود از دموكراسي است.

به لحاظ نظر هم، همچنان كه “ژان ژاك روسو” (پدر انديشهي دموكراسي در عصر روشنگري) با طرح نظريهي “ارادهي جمعي” بستر تئوريك مناسب را براي ظهور ايدئولوژي ليبرال - دموكراسي فراهم كرده است، به همان نسبت بستر تئوريك فاشيسم را نيز فراهم كرده است كه به تفسير ديگري از نظريهي “ارادهي جمعي” روسو و حق حاكميت ملي او معتقد هستند.

فاشيسم به عنوان يكي از ايدئولوژي يا جنبش سياسي و يا دولت صاحب اقتدار، هنگامي ظاهر ميشود كه دولتهاي ليبرال يا سوسياليستي به دليل شدت گرفتن بحرانهاي اقتصادي ، اجتماعي و بروز تناقضهاي ذاتي تمدن، قادر به ادارهي “معقول” و “خردگرايانه”ي اوضاع نباشند.

انديشهي اقتصادي فاشيسم، مبتني بر مفهوم مدرن“كار - سرمايه” است و اساساً دولتِ فاشيستي، نمونهي دولتِ استثنايي مدرنِ سرمايهسالاري امپرياليستي است كه هنگام تعميق بحرانِ جوامع امپرياليستي به منظور نجات آن دولتها از مخمصه، با استفاده از قابليتهاي عظيم نژادپرستانه و پرخاشگرانه و نيستانگارانهي تمدن مدرن فعال ميشود؛ بنابراين، فاشيسم نظراً و عملاً محصول مدرنيته و مختص به عصر امپرياليسم و دولتهاي امپرياليستي است. فاشيسم، ايدئولوژياي سكولاريستي است و به لحاظ مبنايي و ماهوي، با تفكر و دولت ديني سر ناسازگاري دارد. اصطلاح “فاشيسم ديني” يك مغلطه و شعار تبليغاتي و از مصاديق “كوسهي ريشپهن” است.

فاشيسم به لحاظ اقتصادي، مدافع منافع سرمايهداران حاكم و صاحبان انحصارات بزرگ است، اما به لحاظ سياستهاي اقتصادي، بين “دولتِ محدود ليبرالي” از يك سو و “نفي مالكيت خصوصي توسط سوسياليسم” از سوي ديگر در نوسان است و از طريق تكيه بر گسترش سنديكاها و تعاونيها و اعمال نظارت دولتي در عين حفظ مالكيتهاي خصوصي بزرگ و كوچك و در پيش گرفتن سياستهاي جنگي به دنبال تحكيم سيطرهي بورژوازي و تداوم و حياتِ جامعهي مدرن و رها شدن آن از بحران است.

فاشيسم در مقام ايدئولوژيك، به انتقاد از ليبراليسم و سوسياليسم ميپردازد، اما به لحاظ مباني و غايات و مفروضات فلسفي با آنها مشترك است.

يكي ديگر از شاخصهاي فاشيسم، اعتقاد به اصالت تكنيك و تكنوكراسي است. اساساً تكنيك پيچيده و به اصطلاح، پيشرفتهي مدرن است كه امكان تحقق يك دولت توتاليتر و در پيش گرفتن اقتصاد جنگي جهت رهايي نظام سرمايهسالاري را از بحران فراهم ميسازد؛ بنابراين، فاشيسم جز در يك جامعهي تكنيكي امكان تحقق ندارد. فاشيسم، خشونتي را آشكار ميكند كه در بطن و متن جامعهي ليبرال نهفته و بعضاً پنهان است. اين خشونت، از جوهر نيستانگار تمدن مدرن نيرو ميگيرد. 

                                                            ناسیونالیسم

ناسيوناليسم از واژهي “نسيون” يا به انگليسي “نيشِن” گرفته شده است. در زبان فارسي در عهد قاجاريه واژهي “ناسيون” را به “ملت” ترجمه كردند. در حالي كه در ادبيات و معارف ديني ما “ملت” به معناي پيروان يك دين يا آئين بوده است و از اين رو تعابيري نظير “ملت ابراهيم” و “ملت اسلام” رواج داشته است. اما در اين تعريفِ مدرن، ملت معادل “ نسیون ” قرار گرفته و معنايي كاملاً غيرديني و مدرن يافته است. “ملت” در اين تعريف، گروه بزرگي از مردمان هستند كه مطابق تفكر اومانيستي، صاحب “حق حاكميت” و “حق قانونگذاري” پنداشته ميشوند و با صفاتي چون “استقلال” و “اعمال قدرتقانوني” مشخص ميشوند. اين مفهوم از ملت كه معادل “ناسيون” غربي است با معناي سنتي ملت كه در ادب و مأثورات اسلام مطرح بوده است، تفاوت ماهوي دارد. ناسيوناليسم مدرن انديشهاي است سياسي - اجتماعي كه پس از رنسانس پديد آمده و داراي اين ويژگيها استمبتني بر اين اعتقاد اومانيستي است كه حق حاكميت از آن بشر است و در مصداق جمعي بشر، حق حاكميت از آن ملت است. مبتني بر مفهوم اومانيستي “قدرت” است كه در آراء “ماكياولي” و “ژان بُدَن” ظاهر گرديده است. در اين ايدئولوژي، “ملت” مجموعهاي از انسانها هستند كه با استقلال، حق اعمال قدرت و بهرهمندي از حق حاكميت مشخص ميشوند. در تفكر اسلامي، ملت يا به تعبير صحيح “امت”، مجموعهاي از انسانها هستند كه حول محور عهد و ايمان ديني و با اين اعتقاد كه حق حاكميت و حق قانونگذاري اصالتاً از آن خداست، گرد هم جمع ميشوند و بر پايهي احكام ديني زندگي ميكنند و مركز هدايتكنندهي آنها نه مفهوم اومانيستي “قدرت” كه مفهوم ديني “ولايت” است كه بر پايهي وَلايت و قرب الهي قرار دارد. وجه مشخصهي “امت” از مفهوم مدرن “ملت” يا “ناسيون” در اين است كه امت با وحدت بر اساس عهد و ايمان ديني تحقق مييابد، حال آنكه “ناسيون” با فرض وجود حق حاكميت براي مردم و حق اعمال قدرت مستقل براي آنها، محقق ميشود. دولتهاي ملي در اروپاي قرون پانزده و شانزده و پس از آن بر پايهي “ايدئولوژي ناسيوناليسم” پديد آمدند. ناسيوناليسم، ايدئولوژياي اومانيستي و نفسانيتمدار و سيطرهجو است و در تقابل ماهوي با تفكر اسلامي قرار دارد. ناسيوناليستها در ايران خود را “مليگرا” مينامند و اين به معناي اصالت دادن به مفهوم مدرن “ملت” و “مليت” در مقابل وجه اسلامي و ديني آن يعني امت است.  

                                                           فئودالیسم

نام نظام اقتصادي - اجتماعياي است كه در قرون وسطاي مسيحي در اروپا حاكميت داشته است. به لحاظ لغوي، فئوداليسم از واژهي “فئو” گرفته شده كه به معناي قطعهزمين است، فئوداليسم در واقع نحوي نظام زمينداري است. “سينيور” ناميده ميشود به او واگذار گرديده است. فئودالِ صاحب املاك در مقابل قطعهزميني كه دريافت داشته است، بايد وظايفي را در برابر پادشاه يا “سينيور” خود انجام دهد. اين وظايف شامل پرداخت مبلغي پول و ماليات يا تهيهي سرباز و سپاه براي هنگام جنگ و يا همهي اين امور ميگرديده است. “رعيت” نيز بودند كه در اروپا اين رعيتها وابسته به زمين بوده و با زمين خريد و فروش ميشدهاند و “سِرف” ناميده ميشدند. نظام فئوداليسم مبتني بر “سِرفداري” را كه در قرون وسطي در اروپا رايج بود، “سرواژ” مينامند.

فئودالها از

“سرف”هاي خود مالياتهاي جنسي يا نقدي دريافت ميكردند و روستائيان وابسته به زمين براي ارباب و در زمينهاي ارباب فئودال كار ميكردند و بعضاً براي خود هم قطعهزمين كوچكي يا چند عدد مرغ و خروس داشتند. در رأس سلسلهمراتب فئودالي، شخص پادشاه قرار داشت كه اگرچه به لحاظ صوري و تشريفاتي صاحب اختياراتي بود؛ اما عملاً قدرت اشراف فئودال، دامنهي اختيارات او را محدود ميكرد.

به هر حال، فئوداليسم از حدود قرن پنجم ميلادي تا قرن پانزدهم و در برخي مناطق قرون شانزدهم ميلادي در اروپا، نظام حاكم بود و با ظهور رنسانس و سرمايهسالاري عصر جديد، تقريباً منقرض شد. مورخان معتقدند بين فئوداليسم سرواژ اروپا و غرب و نظامهاي زمينداري آسيايي، تفاوتهاي ماهوي وجود داشته است

                                                           “دئيسم”

بدين ترتيب، اركان دئيسم را ميتوان اينگونه برشمرد:

1. اعتقاد به خداي ساعتساز؛

2. بياعتقادي به شريعتها و اديان آسماني؛

3. انكار نبوت و معاد؛

4. ادارة زندگي با تكيه بر عقل صرف بشري.

صورتي از انديشة دينيِ ذيل نفسانگاري مدرن است. دئيسم در عصر روشنگري پديد آمد و باوري است كه به خداي اعتقاد دارد، اما به نبوت و شرايع آسماني و الهي اعتقادي ندارد. دئيسم مدعي است كه خداوند عالم را خلق كرده؛ اما ديگر كاري به كار آن ندارد و جهان براساس نظام خود اداره ميشود. به تعبير “نيوتون” خداوند چون ساعتسازي است كه جهان را كوك كرده و پيكار خود رفته است. اين نظريه معروف به “خداي ساعتساز” است.

دئيسم صورت انديشة ديني غالب در عصر روشنگري بود و افرادي چون “ولتر” و “ديدرو” بدان معتقد بودند. صوري از آراء دئيستي، در خصوص انكار نبوت و نيز خداي ساعتساز و ادارة جهان توسط خرد آدمي در گرايش روشنفكري به اصطلاح ديني ايران نيز ديده ميشود.

  

اشراف فئودال علاوه بر زميني كه در اختيار داشتند هر يك صاحب تعدادي

  

نویسنده : غلامحسین کردی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۱
تگ ها :